نکات مهم درباره دعانویس خمام که باید بدانید

روی صحنه ببریم. ما استخدام شده‌ایم تا یک مرد خوشبخت را پیشینه تاریخی از نعمت دلسوزی برای خودش محروم کنیم. ما به دستور هولدن هستیم تا یک مرد را از خل بودن نجات دهیم!» بابز به سختی گوش می‌داد. او بیش از حد غرق در شور و شوق بودن در جایی بود که هرگز جرات نکرده بود به آن برود. کوچران اعتراض کرد: «اگر روح می‌توانستم از مشرکان پسِ چنین تجملاتی بربیایم، حاضر نبودم به خاطر خل و چل بودنم درمان دعاگر شوم! من...» باب با عجله مقدس گفت: «واقعاً باید عجله کنی! بهم گفتن ده دقیقه دیگه شروع فرشتگان می‌شه،

برای همین فوراً اومدم پیدات کنم.» «چه چیزی شروع می‌شود؟» بابز با چشمانی اشک‌آلود توضیح داد: «ما الان در کسوف هستیم. ما در سایه زمین هستیم. حدود پنج دقیقه دیگر دوباره به نور خورشید می‌رسیم و زمین جدید را خواهیم دید!» کوچران با شیاطین ترشرویی گفت: «تضمین کنید که این یک زمین حاجت گرفتن جدید خواهد بود، و من خواهم آمد. من در قدیس زمین قبلی خیلی خوب عمل نکردم.» جادوگر اما او با تمام شرمساری راه رفتن با کفش‌های کف مغناطیسی در غیاب کامل جاذبه‌ی مؤثر، او را دنبال می‌کرد. شروع کردن دعا نویسی کار سختی بود. بدون احتیاط، اگر فقط

سعی می‌کرد از جایی که بود دور خمام شود، پاهایش از زیرش بیرون می‌رفتند و به پشت در هوا رها می‌شد. باز هم، توقف بدون اینکه یک پا را به شیاطین عنوان تکیه‌گاه جلو بگذارد، به این معنی بود که پس از مکث ذکر پاهایش، بدنش متون کهن به فرشته جلو ادامه می‌داد و با صورت تمام قد به زمین می‌افتاد. و علاوه بر این، نمی‌توانست با حرکت منظم بالا و پایین راه برود، وگرنه در عرض ماسال چند ثانیه متوجه می‌شد که پاهایش در پوچی کامل فرو می‌روند. کاکرین سعی کرد راه برود، اما سپس با عصبانیت نرده‌ای را گرفت

و خودش را روی آن کشید، در حالی که پاهایش مثل دم یک پری دریایی شناکنان پشت سرش کشیده می‌شد. او به این تشبیه فکر کیمیاگری کرد و تحت تأثیر وقار خودش دورود قرار نگرفت. خیلی زود بابز خودش را در چیزی که آشکارا یک تاول فلزی در پوسته بیرونی سکو بود، متوقف کرد. یک پنجره کوارتز گرد وجود داشت که داخل صفحه علوم غریبه فولادی را نشان طلسمات می‌داد.[صفحه ۲۰] پنجره‌های پشت آن. بابز دکمه‌ای را که روی آن نوشته شده بود « شاتر » فشار داد و شیرهای فولادی عقب رفتند. سید و حاجی کاکرین پلک زد، و با دیدن منظره‌ی

پیش رویش، حتی از حالت تحریک‌پذیری‌اش هم بیرون آمد. او عظمت علی آباد کتول آسمان را دید، مزین به ستارگان بی‌شماری. برخی از آنها درخشان‌تر از دیگران بودند و از هر رنگ قابل تصوری برخوردار بودند. درخشش‌های کوچک و کم‌رنگ - دعا که از طریق جو دعانویس زمین به دعا درخشندگی کم‌رنگ شیاطین و نامحدودی تبدیل می‌شدند - چنان نزدیک به هم به نظر می‌رسیدند که به نظر می‌رسید هیچ فاصله‌ای وجود ندارد. هر چقدر هم که ظاهر یک شکاف کوچک باشد، کافی است لحظه‌ای به آن نگاه کنید تا رگه‌های بی‌نهایت عبادت کردن کوچکی از آتش ابجد رنگی را نیز در آنجا

ببینید. هر سوسوی کوچکی، خورشیدی بود. اما این چیزی نبود که باعث می‌شد کوچران نفسش را حبس احضار کند. درست در مقابل چشمانش، فضایی هیولایی از نیستی قرار داشت. گرد و وسیع و نزدیک بود. سیاه و تاریک، به سیاهی جفت روحی مطلق گودال. زمین بود، از سایه هشت هزار مایلی‌اش که حتی ماه هم آن را اعمال صالح روشن طلسم نویس نمی‌کرد، کافر دیده می‌شد. ذره‌ای آرامش از تاریکی مطلق دعانویس آن دیده نمی‌شد. گویی در میان شکوه آسمان‌ها، شکافی وجود داشت که از میان آن، هیچِ غیرقابل تصوری که آفرینش در آغاز از آن فراخوانده شده بود، دیده می‌شد. تا زمانی

که کسی متوجه نمی‌شد که این صرفاً روی تاریک زمین است، منظره، وحشتی مو طلسم به تن سیخ می‌کرد. پس از لحظه‌ای، کوچران با صدایی آرام و محتاطانه گفت: «تحقیرآمیزترین نظرات من در جادو سیاه مورد زمین، هیچ‌وقت به این سیاهی نبود!» بابز با اطمینان گفت: «صبر کن.» کاکرین منتظر ماند. او باید به دقت در ذهنش می‌پروراند که این ورطه‌ی مرئی، این عظمتِ تاریکیِ محض، دریچه‌ای به نیستی حرز نبود، فرشتگان بلکه صرفاً زمین در شب بود، از فضا تعویذ دیده می‌شد. سپس او دعانویس یک کمان رنگی بسیار ضعیف را دید که در لبه آن شکل می‌گرفت. به سرعت

جفر پخش می‌شد. به نظر می‌رسید که بلافاصله، یک خط درخشان صورتی رنگ در میان ستارگان بی‌شمار وجود دارد. قرمز بود. بسیار بسیار موکل جن روشن بود. به یک نیم دایره کامل تبدیل جادو سیاه شد. این نور خورشید بود که در لبه جهان شکسته شده
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.