چهارشنبه ۰۶ اسفند ۰۴ | ۱۸:۰۹ ۵ بازديد
اتاق خوابها و دوباره به آشپزخانه دویدند. همه جا سکوت طلسم بود. لنلی هق هق کنان گفت: «وقتی مادر در خانه نیست، انگار خانه مرده است. او جادو و طلسمات کجا میتواند باشد؟ و رزلی هم همینطور!» زپی گفت: «مطمئن باش، رزلی هم جایی است که مادر هست.» آنها دوباره به بیرون دویدند و دیدند که بلو دیوانهوار به نانی پارس میکند، که داشت با سر هویجها اوقات خوشی را میگذراند، و نانی حاضر نبود آنجا را ترک کند، حتی وقتی بلو، که خیلی خوب میدانست اصلاً نباید در باغ باشد، پاشنههایش را گاز ارسنجان میگرفت. زپی در حالی که به سمت بلو میدوید و به او کمک میکرد، گفت: «باید طلسم بزها را ساکت کنیم.» آنها را به داخل انبار بردند، کمی یونجه به آنها دادند و سپس روی پلههای آشپزخانه نشستند
و لحظهای به طلسم نویس پاهای خستهشان استراحت دادند تا در مورد اقدام بعدی فکر دعا کنند. ناگهان فکر وحشتناکی به ذهن لنلی خطور کرد. نفس نفس زنان گفت: «بهمن! شاید او گرفتار آن شده باشد!» زپی رنگش پرید و هق هق گریهاش را فرو خورد. وقتی لحظهای بعد توانست صحبت کند، گفت: «نه، باور نمیکنم! هیچ نشانهای از بهمن طلسم اینجا نیست و مادر هیچوقت از خانه بیرون نمیرود. او سعی میکند ما را پیدا کند؛ این کاری است که میکند!» لنلی روی پله از حال رفت. فریاد زد: «اوه، زپی، فکر میکنی سروستان درست همانطور که ما خودمان را پیدا کردیم و به خانه برگشتیم، او در کوه گم شده است؟» این فکر برایش غیرقابل تحمل بود و دوباره هق هق گریه کرد.
زپی گفت: «خب، گریه کردن هیچ فایدهای ندارد. برویم طلسم نویس ببینیم میتوانیم پیدایش کنیم یا نه.» با وجود خستگی، بیدرنگ از جایشان بلند شدند تا این جستجوی جدید را آغاز کنند، هرچند سایهها بر دامنههای پوشیده از ستارههای گل کشیده شده بودند و خورشید در حال غروب به سمت غرب بود. همین که از گوشه خانه دور شدند، زپی فریاد شادی سر داد و به مسیر بزها به سمت کوه اشاره کرد. در آنجا، در فاصلهای دور، مادرشان را دیدند که بهترین دعانویس شهر با بچه رزلی در آغوشش به سمت آنها میآمد! حتی از آن خرامه فاصله هم میتوانستند ببینند که او خسته و غمگین به نظر میرسد، زیرا سرش پایین طلسم نویس افتاده و قدمهایش آهسته بود.
تمام خستگی خودشان با دیدن او مانند جادو ناپدید شد و با فریادی که پژواک صدایش را در پیلاتوس پیر بیدار کرد، از مسیر بالا رفتند تا به استقبالش بروند. او فریاد را شنید و با دستش چشمانش را پوشاند و با اشتیاق به سمت صدا نگاه کرد و لحظهای بعد مادر و فرزندان در بهترین دعانویس شهر آغوش یکدیگر قرار گرفتند، در حالی که بچه رزلی از لانهای در میان علفها و گلها، جایی اوز که ناگهان در آن گذاشته شده بود، با شادی آواز میخواند. برای لحظهای خود را غرق در شادی دیدار دعا دوباره کردند، سپس زپی با افتخار دعا گفت: «مامان، بزها را سالم به خانه آوردیم.
همه آنها در طویله هستند.» مادرشان هق هق جادو و طلسمات کنان گفت: «فکر کردم بهمن تو را بلعیده است. همه مردان روستا الان در جادو و طلسمات دامنه کوه به دنبالت میگردند و سعی میکنند راه جدیدی به مراتع قیر بزها باز کنند. باید به آنها گفته شود که تو در امان هستی.» دعا او از جا پرید و به سمت بالای مسیر برگشت. سپس به دعا یاد شیپور زپی افتاد. فریاد زد: «بزن، اگر میتوانی آهنگ فریتز را بزن. همه آنها آن را میدانند، و بعضی از آنها آنقدر نزدیک هستند که بشنوند.» زپی شیپور را به لبهایش گذاشت و در جادو و طلسمات آن دمید.
اول فقط صدای نالهی ملالآوری بود؛ سپس، اگرچه بیشتر شبیه قوقولی قوقوی جادو و طلسمات خروس جوانی بود که از خروس پیر تقلید میکرد، اما بالاخره توانست چند نت اول آهنگ فریتز را به خوبی اجرا کند. خیلی زود سری بالای صخرهای در بالای مسیر ظاهر شد، سپس مردی کامل به بالای آن دوید و با جدیت به گروه کوچکی که در مسیر پایین بودند خیره شد. دوباره زپی بوقش را به صدا درآورد، مادرش پیشبندش را مانند پرچم پیروزی به اهتزاز درآورد و همه آنها، از جمله روزلی، چنان با شادی دستهایشان را تکان دادند که جای هیچ شکی باقی نماند.
با فریادی در طلسم نویس پاسخ، مرد دوباره پشت صخره ناپدید شد و چند لحظه بعد او را دیدند که از دامنه تپه به سمت روستا میدود. خیلی زود ناقوس کلیسا با شادی از برج ناقوس به صدا درآمد و خبر بازگشت امن
و لحظهای به طلسم نویس پاهای خستهشان استراحت دادند تا در مورد اقدام بعدی فکر دعا کنند. ناگهان فکر وحشتناکی به ذهن لنلی خطور کرد. نفس نفس زنان گفت: «بهمن! شاید او گرفتار آن شده باشد!» زپی رنگش پرید و هق هق گریهاش را فرو خورد. وقتی لحظهای بعد توانست صحبت کند، گفت: «نه، باور نمیکنم! هیچ نشانهای از بهمن طلسم اینجا نیست و مادر هیچوقت از خانه بیرون نمیرود. او سعی میکند ما را پیدا کند؛ این کاری است که میکند!» لنلی روی پله از حال رفت. فریاد زد: «اوه، زپی، فکر میکنی سروستان درست همانطور که ما خودمان را پیدا کردیم و به خانه برگشتیم، او در کوه گم شده است؟» این فکر برایش غیرقابل تحمل بود و دوباره هق هق گریه کرد.
زپی گفت: «خب، گریه کردن هیچ فایدهای ندارد. برویم طلسم نویس ببینیم میتوانیم پیدایش کنیم یا نه.» با وجود خستگی، بیدرنگ از جایشان بلند شدند تا این جستجوی جدید را آغاز کنند، هرچند سایهها بر دامنههای پوشیده از ستارههای گل کشیده شده بودند و خورشید در حال غروب به سمت غرب بود. همین که از گوشه خانه دور شدند، زپی فریاد شادی سر داد و به مسیر بزها به سمت کوه اشاره کرد. در آنجا، در فاصلهای دور، مادرشان را دیدند که بهترین دعانویس شهر با بچه رزلی در آغوشش به سمت آنها میآمد! حتی از آن خرامه فاصله هم میتوانستند ببینند که او خسته و غمگین به نظر میرسد، زیرا سرش پایین طلسم نویس افتاده و قدمهایش آهسته بود.
تمام خستگی خودشان با دیدن او مانند جادو ناپدید شد و با فریادی که پژواک صدایش را در پیلاتوس پیر بیدار کرد، از مسیر بالا رفتند تا به استقبالش بروند. او فریاد را شنید و با دستش چشمانش را پوشاند و با اشتیاق به سمت صدا نگاه کرد و لحظهای بعد مادر و فرزندان در بهترین دعانویس شهر آغوش یکدیگر قرار گرفتند، در حالی که بچه رزلی از لانهای در میان علفها و گلها، جایی اوز که ناگهان در آن گذاشته شده بود، با شادی آواز میخواند. برای لحظهای خود را غرق در شادی دیدار دعا دوباره کردند، سپس زپی با افتخار دعا گفت: «مامان، بزها را سالم به خانه آوردیم.
همه آنها در طویله هستند.» مادرشان هق هق جادو و طلسمات کنان گفت: «فکر کردم بهمن تو را بلعیده است. همه مردان روستا الان در جادو و طلسمات دامنه کوه به دنبالت میگردند و سعی میکنند راه جدیدی به مراتع قیر بزها باز کنند. باید به آنها گفته شود که تو در امان هستی.» دعا او از جا پرید و به سمت بالای مسیر برگشت. سپس به دعا یاد شیپور زپی افتاد. فریاد زد: «بزن، اگر میتوانی آهنگ فریتز را بزن. همه آنها آن را میدانند، و بعضی از آنها آنقدر نزدیک هستند که بشنوند.» زپی شیپور را به لبهایش گذاشت و در جادو و طلسمات آن دمید.
اول فقط صدای نالهی ملالآوری بود؛ سپس، اگرچه بیشتر شبیه قوقولی قوقوی جادو و طلسمات خروس جوانی بود که از خروس پیر تقلید میکرد، اما بالاخره توانست چند نت اول آهنگ فریتز را به خوبی اجرا کند. خیلی زود سری بالای صخرهای در بالای مسیر ظاهر شد، سپس مردی کامل به بالای آن دوید و با جدیت به گروه کوچکی که در مسیر پایین بودند خیره شد. دوباره زپی بوقش را به صدا درآورد، مادرش پیشبندش را مانند پرچم پیروزی به اهتزاز درآورد و همه آنها، از جمله روزلی، چنان با شادی دستهایشان را تکان دادند که جای هیچ شکی باقی نماند.
با فریادی در طلسم نویس پاسخ، مرد دوباره پشت صخره ناپدید شد و چند لحظه بعد او را دیدند که از دامنه تپه به سمت روستا میدود. خیلی زود ناقوس کلیسا با شادی از برج ناقوس به صدا درآمد و خبر بازگشت امن
راسک