جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ | ۱۳:۱۳ ۲ بازديد
آسمان وجود ندارد.» بیلی ملوان گفت: «اصلاً همچین چیزی وجود نداره.» والن به گروه نپیوست، اما با حالتی از خستگی بیهدف، به سمت لبهی محوطهی باز قدم زنان رفت و در جنگل ناپدید طلسم شد. به نظر تام، قدم دعا زدن و جهت آن کاملاً از پیش تعیینشده بهترین دعانویس شهر نبود. تام اخیراً فرصتی میخواست تا تنها با والن صحبت جادو و طلسمات کند. او رفت و آمد همراه سابقش را دیده بود و وقتی والن حضور داشت، با دیگران بود. اما میخواست او را تنها ببیند. دلیل خاصی برای این کار وجود نداشت، جز اینکه زهک دلش میخواست در صورت امکان، تا حدودی صمیمیت سابقشان را تجدید کند.
او مدتها بود که دیگر هیچ اهمیتی برای قیافهی والن در جنگل قائل نبود (اگر جادو و طلسمات اصلاً اصلاً قائل بود). آن شباهت خیرهکننده به دوست کوچک قدیمیاش، کالب دایکر، چیزی بود که در یک لحظه نیمههوشیاری و در میان محیطی کاملاً دراماتیک و غیرمعمول دیده بود. با این حال، او از خود پرسیده بود که آیا دلیل خاصی برای دوری والن از او وجود دارد یا خیر. او به این نتیجه رسیده سوران بود که دلیل خاصی وجود ندارد، والن فقط به خاطر بدخلقی و عادت تنهایی دوستش این کار را میکرد. بهترین دعانویس شهر تام با خود فکر کرد، جادو و طلسمات احتمالاً والن او را در کودکی دوست داشته است.
در هر صورت، اینجا فرصتی بود تا به روش قدیمی و خوبش با او گپ بزند... تام خیلی زود متوجه شد که در امتداد قله کوه در دعا حال حرکت است. زمانی که به نقطهای رسید که نشان دهنده نهایت جسارت آدری طلسم بود، والن در پیچ و خم مسیر طلسم پر پیچ و خم ناپدید شده بود. تام از شکاف پرید و خیلی زود خود را در انبوه جنگل یافت. در سمت چپش، بوتههای دعا انبوه زیرین، مسیر پیشین تقریباً نامشخص را درنوردیده بودند، گویی رهگذران را تا لبهی صخرهی انبوه، به خود مشغول کرده بودند. در پایین، طبیعت وحشی غیرطبیعی و وارونه با درختان کج و ریشههای نیمه نمایان و تختهسنگهای دعا بزرگ و نامطمئنش، در گرگ و میش سرد، تاریک و ترسناک به نظر میرسید.
در این ساعت جادویی، مسیر بسیار خلوت به نظر میرسید. سایهها مانند موجودات زنده در طلسم میان درختان بازی میکردند. آبگیر بزرگ در دوردست، در بهترین دعانویس شهر تاریکیِ رو به زوال، به رنگ فولاد به نظر میرسید. و نیکشهر سنگهای حروفچینیشده در امتداد مسیر، که در پوشش خاکستری گرگ و میش پیچیده شده بودند، به راحتی میتوانستند ارواحی از گذشته تصور شوند. روی یکی از این حاشیهها، سایهای به عقب و جلو میرفت و باعث میشد حروف اول نام زائری ناشناس در نور متغیر بدرخشد و مانند سایهای رفته در آستانهی ناپدید شدن معلق بماند. تام با خود فکر کرد که چقدر جالب و رمانتیک است که یک بازدیدکنندهی سابق که یادگاری خود را در جادو و طلسمات این مکان خاموش به جا گذاشته، برگردد و آن را جستجو کند.
او از پیچ دیگری از این مسیر دورافتاده و مرتفع عبور کرده بود که والن را دید که روی صخرهای در فاصلهای حدود صد فوت نشسته است. پشتش به تام بود، زیرا برگشته بود و حالت نشستنش را کمی تغییر داده بود تا به چشمانداز رو به گرمسار تاریکی دشت وسیع پایین خیره شود. همینطور که بیخبر از نزدیک شدن تام، روی زمین ولو میشد، چشم تام به چیزی براق روی سنگ افتاد. وقتی نزدیکتر شد، دید که یک چاقوی جیبیِ باز است. به محض اینکه والن متوجه تام شد، رویش را برگرداند که طبیعی بود، اما به نظر تام رسید که دعا در این رفتار جدید چیزی غیرطبیعی وجود دارد.
او ردی از آشفتگی در والن احساس کرد که کاملاً برخلاف او بود. همینطور طلسم نویس که نزدیک میشد، به نظر میرسید که والن میخواهد به استقبالش بیاید، اما ناگهان تصمیم گرفت همانجا بماند. تام با خوشحالی گفت: «سلام ند. جادو و طلسمات قدم میزنی؟ یا منظورم اینه که استراحت میکنی؟» شاید به این دلیل بود که والن به اندازه کافی سریع فکر و عمل نکرد، یا شاید به این دلیل بود که تمایل به پنهانکاری با طبیعت او منافات داشت؛ یا شاید به این طلسم دلیل بود که در آن لحظه کوتاه وحشت، نوعی بیخیالی بدبینانه را آسانترین راه یافت. علت طلسم نویس هرچه بود، او هیچ تلاش اضافی برای پنهان کردن برخی از حکاکیهای روی سنگ نکرد.
او مدتها بود که دیگر هیچ اهمیتی برای قیافهی والن در جنگل قائل نبود (اگر جادو و طلسمات اصلاً اصلاً قائل بود). آن شباهت خیرهکننده به دوست کوچک قدیمیاش، کالب دایکر، چیزی بود که در یک لحظه نیمههوشیاری و در میان محیطی کاملاً دراماتیک و غیرمعمول دیده بود. با این حال، او از خود پرسیده بود که آیا دلیل خاصی برای دوری والن از او وجود دارد یا خیر. او به این نتیجه رسیده سوران بود که دلیل خاصی وجود ندارد، والن فقط به خاطر بدخلقی و عادت تنهایی دوستش این کار را میکرد. بهترین دعانویس شهر تام با خود فکر کرد، جادو و طلسمات احتمالاً والن او را در کودکی دوست داشته است.
در هر صورت، اینجا فرصتی بود تا به روش قدیمی و خوبش با او گپ بزند... تام خیلی زود متوجه شد که در امتداد قله کوه در دعا حال حرکت است. زمانی که به نقطهای رسید که نشان دهنده نهایت جسارت آدری طلسم بود، والن در پیچ و خم مسیر طلسم پر پیچ و خم ناپدید شده بود. تام از شکاف پرید و خیلی زود خود را در انبوه جنگل یافت. در سمت چپش، بوتههای دعا انبوه زیرین، مسیر پیشین تقریباً نامشخص را درنوردیده بودند، گویی رهگذران را تا لبهی صخرهی انبوه، به خود مشغول کرده بودند. در پایین، طبیعت وحشی غیرطبیعی و وارونه با درختان کج و ریشههای نیمه نمایان و تختهسنگهای دعا بزرگ و نامطمئنش، در گرگ و میش سرد، تاریک و ترسناک به نظر میرسید.
در این ساعت جادویی، مسیر بسیار خلوت به نظر میرسید. سایهها مانند موجودات زنده در طلسم میان درختان بازی میکردند. آبگیر بزرگ در دوردست، در بهترین دعانویس شهر تاریکیِ رو به زوال، به رنگ فولاد به نظر میرسید. و نیکشهر سنگهای حروفچینیشده در امتداد مسیر، که در پوشش خاکستری گرگ و میش پیچیده شده بودند، به راحتی میتوانستند ارواحی از گذشته تصور شوند. روی یکی از این حاشیهها، سایهای به عقب و جلو میرفت و باعث میشد حروف اول نام زائری ناشناس در نور متغیر بدرخشد و مانند سایهای رفته در آستانهی ناپدید شدن معلق بماند. تام با خود فکر کرد که چقدر جالب و رمانتیک است که یک بازدیدکنندهی سابق که یادگاری خود را در جادو و طلسمات این مکان خاموش به جا گذاشته، برگردد و آن را جستجو کند.
او از پیچ دیگری از این مسیر دورافتاده و مرتفع عبور کرده بود که والن را دید که روی صخرهای در فاصلهای حدود صد فوت نشسته است. پشتش به تام بود، زیرا برگشته بود و حالت نشستنش را کمی تغییر داده بود تا به چشمانداز رو به گرمسار تاریکی دشت وسیع پایین خیره شود. همینطور که بیخبر از نزدیک شدن تام، روی زمین ولو میشد، چشم تام به چیزی براق روی سنگ افتاد. وقتی نزدیکتر شد، دید که یک چاقوی جیبیِ باز است. به محض اینکه والن متوجه تام شد، رویش را برگرداند که طبیعی بود، اما به نظر تام رسید که دعا در این رفتار جدید چیزی غیرطبیعی وجود دارد.
او ردی از آشفتگی در والن احساس کرد که کاملاً برخلاف او بود. همینطور طلسم نویس که نزدیک میشد، به نظر میرسید که والن میخواهد به استقبالش بیاید، اما ناگهان تصمیم گرفت همانجا بماند. تام با خوشحالی گفت: «سلام ند. جادو و طلسمات قدم میزنی؟ یا منظورم اینه که استراحت میکنی؟» شاید به این دلیل بود که والن به اندازه کافی سریع فکر و عمل نکرد، یا شاید به این دلیل بود که تمایل به پنهانکاری با طبیعت او منافات داشت؛ یا شاید به این طلسم دلیل بود که در آن لحظه کوتاه وحشت، نوعی بیخیالی بدبینانه را آسانترین راه یافت. علت طلسم نویس هرچه بود، او هیچ تلاش اضافی برای پنهان کردن برخی از حکاکیهای روی سنگ نکرد.
راسک