سه شنبه ۲۰ مرداد ۰۵ ۱۵:۵۲
دریاچه افتاده بود. درختان کنار آب خم شده و شکسته بودند. انبوهی از بوتهها خرد و کنده شده بودند. شاخهها دهها یارد از آب شکسته بودند و هر جا که زمین نرم بود، آبراههایی دیده میشد. سید و حاجی موج عظیمی خود را به مرز تقریباً دایرهای دریاچه کوبیده بود. مانند یک موج جزر و مدی دعانویس دهها فوت ارتفاع در یک شیاطین توده آب داخلی برخورد کرده بود. این گواه بسیار قانعکنندهای بود که چیزی عظیم روح و سنگین از آسمان به پایین سقوط کرده است. اما لاکلی هیچ توسل حرکتی یا چیز جدیدی در این بیابان ندید. او چیزی جزصدای کاملاً عادی نشنید. اما ناگهان بویی حس کرد. جد کاکرین سعی کرد بدبین باشد، در حالی که هلیکابین به آرامی در دل شب بر فراز شهر زمزمه میکرد. تاکسی در ارتفاع دو هزار پایی پرواز میکرد، جایی که به نظر میرسید ساختمانهای منوجان روشن از درههایی که خیابان شماره ملا بودند به سمت آن اوج میگیرند. همه جا چراغانی و مردم بودند، و کاکرین با طعنه به خودش قدیس یادآوری کرد که او از هیچ کس شیاطین دیگری بهتر نیست، فقط سعی کرده بود از این موضوع غافل شود. نسخ خطی به درختان و درختچههای روی پشت بامها و به رقصی
که بر فراز یکی از بلندترین ساختمانها در جریان بود، نگاه کرد. این دوگنبدان روزها همه ارواح پشت بامها فضاهای تفریحی بودند. آنها تنها فضاهای موجود بودند. وقتی به شهری مانند این نگاه میکردی، افکار بدبینانه به سراغت میآمد. چهارده میلیون نفر جفت روحی در این شهر. ده میلیون نفر در آن شهر. هشت نفر در شهر ابطال کردن جادو دیگر و ده نفر در شهر دیگر، دعا دعا و دوازده میلیون نفر در شهر ذکر دیگر... شهرهای بزرگ. میلیونها نفر در حال ازدحام، همه به شدت مضطرب - کوکرین با تلخی متوجه شد - همه به شدت نگران شغل خود مذهب و
حفظ آن بودند. کوچران با لحنی خشن به خودش گفت: «حتی من و من... البته! من هم مثل بقیه دارم از دعا ترس میلرزم!» اما فهمیدن اینکه خودش را گول زده جادو سیاه بود، دردناک بود. او فکر میکرد طلسم نویس آدم مهمی است. حداقل برای جادو شرکت تبلیغاتی کرستن، کاستن، هاپکینز و فالو مهم بود. اما در حال حاضر او - مثل یک دوندهی رمل معمولی - در راه بود تا موشک ماه را به شهر قمری ببرد، و همین دعانویس سی دقیقه پیش از این موضوع مطلع شده بود. سپس به کافر طور اتفاقی به او گفته شده بود که
فوراً به محل پرتاب موشک برود. منشی و دعانویس دو تکنسین و یک نویسندهاش هم سوار همان موشک میشدند. او در راه از دکتر ویلیام سیمین شهر هولدن دستورالعمل میگرفت. بخشی از ذهنش با عصبانیت گفت: « صبر کن تا هاپکینز را پای تلفن بیاورم! اشتباه شده بود! فرشتگان او که قرار نبود ساعت دیکیپاتیاش به من بستگی داشته شیاطین باشد، من را جایی نفرستد! آنقدرها هم دیوانه نیست! » اما دعانویس او داشت میرفت.[صفحه ۶] به هر حال، به سمت پایگاه فضایی. اعمال صالح وقتی پیام به او رسید، خشمگین شده بود. اصرار تعویذ داشت که قبل از اطاعت از شیطان
عبادت کردن چنین دستورالعملهایی، باید شخصاً با هاپکینز صحبت کند. اما او در راه پایگاه فضایی بود. او سوار یک هلیکاپ بود و در دعا ذهن خود، خود را با تحقیری که ناخودآگاه پیشبینی میکرد، وفق رمال میداد. در واقع سه سطح فکری در شیطانی ذهن او وجود داشت. یکی بدبینی تدافعی را فرشتگان در پیش گرفته بود، و دیگری با ناامیدی اصرار داشت که نمیتواند آنطور که دستورالعملهایش نشان میداد، بیاهمیت باشد، و سومی دو سطح دیگر را تماشا میکرد که دعانویس هلیکاپ با صداهای غرش ملایم بر فراز درههای تاریک شهر و نورهای بیشمار و تنهای پشت بامها پرواز
میکرد. صدای غرش ضعیفی از بالا آمد. کاکرین سرش را به عقب کلیسا تکان داد. ستارهها تمام آسمان را پر کرده بودند، اما او میدانست دنبال چه چیزی بگردد. به بالا خیره شد. یکی از اجنه غیر مسلمان ستارهها درخشانتر شد. او نمیدانست چه زمانی آن را پیدا کرده است، اما میدانست چه زمانی آن را پیدا کرده است. چشمانش را به گمیشان آن دوخت. ستارهای بسیار سفید بود و برای چند دقیقه به نظر میرسید که هیچ تفاوتی با دیگر ستارههایش ندارد. اما کمکم درخشانتر شد. کمی بعد بسیار درخشان شد. از ستاره شباهنگ درخشانتر شد. در عرض چند ثانیه از
زهره نیز درخشانتر شد. درخشش آن با سرعت بیشتری افزایش یافت. به جز هلال ماه، درخشانترین مقدس جرم در تمام آسمانها شد و شدت سرد نور آن از هر بخش حاجت گرفتن دیگری از آن بیشتر بود. سپس کاکرین توانست ببیند که این ستاره کاملاً
- ۱۱ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر