دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ | ۱۵:۱۶ ۴ بازديد
از کلبه خودش که از میان جنگل به سمت جاده قدم میزد، اجتناب کرد. عادت قدم زدن برای او به طبیعت دوم تبدیل شده بود و «آرام گرفتن» به او ظاهری بیهدف میداد که او را در تضاد عجیبی با زندگی پرمشغلهای که در اطرافش داشت، قرار میداد. چیزی رقتانگیز در انزوای دعا خودخواستهاش وجود داشت. در کنار جاده، نیمکتی ساده و بیروح قرار داشت که افراد اردوگاه منتظر اتوبوس کاتسکیل بودند و ویلفرد روی آن نشست. خیلی زود اتوبوس طلسم از راه رسید و «محمولهای» از پیشاهنگان جدید را با هیدج خود آورد. دکتر لوکِز، پزشک جوان اردوگاه، نیز بدون کلاه و با ژاکت سفیدش که جلب طلسم توجه میکرد، پیاده شد؛ مشخص بود که او به کاتسکیل رفته است.
ویلفرد در وحشت دائمی از این مرد جوان چابک زندگی میکرد، از ترس اینکه اگر با او روبرو شود، به او جادو و طلسمات دستور خوابیدن بدهند یا یک بطری بزرگ دارو به او بدهند که ممکن است مردم آن را روی تابلوهای «غذا خوردن» یا در کابین طلسم نویس گشت ببینند. اما حالا او در مخمصه بود. پزشک نگاهی سریع و پرسشگرانه به او انداخت و روی نیمکت کنار او نشست. «چی شده؟ حالت خوب نیست؟» ویلفرد گفت: «مطمئناً، هستم.» «بیا زبانت را ببینیم.» دکتر با چشمان قهوهای بهترین دعانویس شهر دوستانهاش با قیدار کنجکاوی او را موشکافی کرد. او چنان در کنار گذاشتن تشریفات حرفهای سریع بود که برای ویلفرد انگار تمام عمرش او را میشناخت.
چقدر احمقانه بود که از این جوان پسرگونه، برادرانه و بیپروا دوری کرده بود. دکتر گفت: «هر وقت میبینم یک دیدهبان تنها پرسه میزند، بهترین دعانویس شهر همیشه در کمین او مینشینم. ببینم، تو همان کسی هستی که قرار است طلسم نویس در مسابقهی مری تمپل برنده شود؟ یکی از شما - اِلکها، نه؟ - داشت به من میگفت بهترین دعانویس شهر که قرار خرمدره است یک شوک بزرگ به اردوگاه وارد کنید.» ویلفرد گفت: «فکر کنم به اندازه کافی شوکه شدهاند.» «تو همون پسری هستی که منظورشونه، نه؟» «من برای آن شنا خواهم کرد؛ نمیدانم که آیا برنده خواهم شد یا نه.» دکتر جوان با روحیهای عالی سرش را به عقب انداخت و همین که بلند جادو و طلسمات شد، ضربهای به شانهی ویلفرد زد، انگار که میخواست بگوید مسابقه از قبل برده شده است.
با خوشحالی گفت: جادو و طلسمات «تو برنده خواهی شد.» چیزی در آن نگاه پرانرژی و سرشار از اعتماد دوستانه وجود داشت که به قلب ویلفرد نشست؛ و این بیشتر به این دلیل بود که پزشک جوان دلیلی برای ایمان سخاوتمندانهاش حمیدیه نداشت. در برق سریع آن چشمان قهوهای، سرکشی، پیروزی و تحسین جادو و طلسمات موج میزد. این نگاه ویلفرد را به یاد نگاه بهترین دعانویس شهر خواهرش میانداخت که برای هر کسی که کمرویی او را با ضعف اشتباه میگرفت، نوعی چالش محسوب میشد. و این باعث شد به یاد بیاورد که مادرش و آردن برای دهمین روز میآیند. و این به او یادآوری کرد که احمق است اگر فکر کند جمعیت اطراف تابلوی اعلانات در زندگی جوانش معنایی دارد.
انگار که یک مهمان در اردوگاه به هر دعا طریقی - با طلسم اعلام در بولتن عمومی - اخراج میشود! دکتر جوان و چابک با اعتماد به نفس قلبیاش، ویلفرد را بیدار کرده بود. انگار مهمان تام اسلید در اردوگاه امنیت نداشت! احمقانه... چرا، البته، جادو و طلسمات او قرار بود در مسابقه شنا شرکت کند. و آیا همه چیز در آینده روشن نبود؟ هیچ گشتی در اردوگاه وجود نداشت، و او این گتوند را میدانست، که یکی از اعضای آن را همانطور که الکسها او را میپرستیدند، بت میکرد. این یکی از گشتهای طلسم کراک نبود، اما او را بت میساخت. و او مغرور و سرخوش بود.
متاسف بود که به آن پسرها نپیوسته بود و مطالب جدید یا هر چیز دیگری را که روی تخته نوشته شده بود، نخوانده بود. او دوباره به آن سمت قدم زد، و وانمود کرد که بیخیالیِ سادهای دارد. این کار آسان بود چون گروه کمکم محو شده بود؛ حتی در ایوانِ آلاچیق هم فقط دو یا سه پسر باقی مانده بودند که ردیفی روی صندلیهای کج نشسته بودند و با انداختن کلاههای یکدیگر خودشان را اغوا میکردند. ویلفرد تنها جلوی تابلوی اعلانات ایستاده بود و به چندین اطلاعیهای که با پونز به آن وصل شده بودند نگاه میکرد. نگاهی به لیست بازدیدکنندگان اردوگاه، مسئولین پیشاهنگی و والدین انداخت.
اطلاعیهای مبنی بر نمایش فیلم در غرفه وجود داشت. چشمش به اطلاعیهای افتاد که روی لوازم التحریر اردوگاه تمپل تایپ شده بود و در حالی که آن را میخواند.
ویلفرد در وحشت دائمی از این مرد جوان چابک زندگی میکرد، از ترس اینکه اگر با او روبرو شود، به او جادو و طلسمات دستور خوابیدن بدهند یا یک بطری بزرگ دارو به او بدهند که ممکن است مردم آن را روی تابلوهای «غذا خوردن» یا در کابین طلسم نویس گشت ببینند. اما حالا او در مخمصه بود. پزشک نگاهی سریع و پرسشگرانه به او انداخت و روی نیمکت کنار او نشست. «چی شده؟ حالت خوب نیست؟» ویلفرد گفت: «مطمئناً، هستم.» «بیا زبانت را ببینیم.» دکتر با چشمان قهوهای بهترین دعانویس شهر دوستانهاش با قیدار کنجکاوی او را موشکافی کرد. او چنان در کنار گذاشتن تشریفات حرفهای سریع بود که برای ویلفرد انگار تمام عمرش او را میشناخت.
چقدر احمقانه بود که از این جوان پسرگونه، برادرانه و بیپروا دوری کرده بود. دکتر گفت: «هر وقت میبینم یک دیدهبان تنها پرسه میزند، بهترین دعانویس شهر همیشه در کمین او مینشینم. ببینم، تو همان کسی هستی که قرار است طلسم نویس در مسابقهی مری تمپل برنده شود؟ یکی از شما - اِلکها، نه؟ - داشت به من میگفت بهترین دعانویس شهر که قرار خرمدره است یک شوک بزرگ به اردوگاه وارد کنید.» ویلفرد گفت: «فکر کنم به اندازه کافی شوکه شدهاند.» «تو همون پسری هستی که منظورشونه، نه؟» «من برای آن شنا خواهم کرد؛ نمیدانم که آیا برنده خواهم شد یا نه.» دکتر جوان با روحیهای عالی سرش را به عقب انداخت و همین که بلند جادو و طلسمات شد، ضربهای به شانهی ویلفرد زد، انگار که میخواست بگوید مسابقه از قبل برده شده است.
با خوشحالی گفت: جادو و طلسمات «تو برنده خواهی شد.» چیزی در آن نگاه پرانرژی و سرشار از اعتماد دوستانه وجود داشت که به قلب ویلفرد نشست؛ و این بیشتر به این دلیل بود که پزشک جوان دلیلی برای ایمان سخاوتمندانهاش حمیدیه نداشت. در برق سریع آن چشمان قهوهای، سرکشی، پیروزی و تحسین جادو و طلسمات موج میزد. این نگاه ویلفرد را به یاد نگاه بهترین دعانویس شهر خواهرش میانداخت که برای هر کسی که کمرویی او را با ضعف اشتباه میگرفت، نوعی چالش محسوب میشد. و این باعث شد به یاد بیاورد که مادرش و آردن برای دهمین روز میآیند. و این به او یادآوری کرد که احمق است اگر فکر کند جمعیت اطراف تابلوی اعلانات در زندگی جوانش معنایی دارد.
انگار که یک مهمان در اردوگاه به هر دعا طریقی - با طلسم اعلام در بولتن عمومی - اخراج میشود! دکتر جوان و چابک با اعتماد به نفس قلبیاش، ویلفرد را بیدار کرده بود. انگار مهمان تام اسلید در اردوگاه امنیت نداشت! احمقانه... چرا، البته، جادو و طلسمات او قرار بود در مسابقه شنا شرکت کند. و آیا همه چیز در آینده روشن نبود؟ هیچ گشتی در اردوگاه وجود نداشت، و او این گتوند را میدانست، که یکی از اعضای آن را همانطور که الکسها او را میپرستیدند، بت میکرد. این یکی از گشتهای طلسم کراک نبود، اما او را بت میساخت. و او مغرور و سرخوش بود.
متاسف بود که به آن پسرها نپیوسته بود و مطالب جدید یا هر چیز دیگری را که روی تخته نوشته شده بود، نخوانده بود. او دوباره به آن سمت قدم زد، و وانمود کرد که بیخیالیِ سادهای دارد. این کار آسان بود چون گروه کمکم محو شده بود؛ حتی در ایوانِ آلاچیق هم فقط دو یا سه پسر باقی مانده بودند که ردیفی روی صندلیهای کج نشسته بودند و با انداختن کلاههای یکدیگر خودشان را اغوا میکردند. ویلفرد تنها جلوی تابلوی اعلانات ایستاده بود و به چندین اطلاعیهای که با پونز به آن وصل شده بودند نگاه میکرد. نگاهی به لیست بازدیدکنندگان اردوگاه، مسئولین پیشاهنگی و والدین انداخت.
اطلاعیهای مبنی بر نمایش فیلم در غرفه وجود داشت. چشمش به اطلاعیهای افتاد که روی لوازم التحریر اردوگاه تمپل تایپ شده بود و در حالی که آن را میخواند.
راسک