سه شنبه ۲۸ بهمن ۰۴ | ۱۸:۳۷ ۵ بازديد
دیگری فرار میکرد، به طوری که نیمی از سفرهایش صرفاً پروازهای وحشتزده بهترین دعانویس شهر بود. او برلین را از ترس وبا، ناپل را از ترس آبله و ورونا را ترک کرد زیرا به ذهنش خطور کرده بود که انفیهاش مسموم است. او با تپانچههای پر نزدیک دستش میخوابید و با کوچکترین صدایی آنها را میگرفت. وقتی پستچی آورد[صفحه ۱۰۸]او شروع کرد به نامه نوشتن. او از فنجان خودش استفاده میکرد تا از بیماری واگیرداری که ممکن بود در لیوانی سر میز عمومی کمین کرده باشد، جلوگیری کند. او اشیاء قیمتی خود را با نامهای فریبنده برچسبگذاری میکرد و یادداشتهای تجاری خود را به یونانی مینوشت.
همانطور که دیدیم، او اهل جنگ و دعوا سوسنگرد نبود. تنها یک بار در زندگیاش ثبت شده است که او ضربهای زده است، و آن هم به یک زن بوده است. شوپنهاور که متوجه شد یکی از آشنایان صاحبخانهاش آنقدر گستاخ است که در اتاق انتظارش مهمانی قهوه برگزار میکند، او را با چنان خشونتی نقش بر زمین کرد که دست راستش برای همیشه از کار افتاد. هر مرد دیگری که در یک لحظه شور و هیجان مرتکب عمل وحشیانه مشابهی میشد، احتمالاً عجله میکرد تا غرامتی به قربانی خود بپردازد. اما فیلسوف ما، برعکس، به شدت با دادخواست زن بیچاره برای جبران خسارت مخالفت کرد و طلسم نویس وقتی دید که مجبور است او را تا آخر عمر نگه دارد، بهترین دعانویس شهر با انزجار شهر را ترک کرد - دورهای که (خوانندهی
بیاحساس از فهمیدن آن خوشحال خواهد طلسم نویس بهترین دعانویس شهر شد) بسیار طولانی بود. نویسندهی نقدی بسیار توانا و متفکرانه بر فلسفهی شوپنهاور در مجلهی معاصر طلسم ، چند سال امیدیه پیش، اظهار داشت که ویژگیهای نامطبوع او به بهترین دعانویس شهر طلسم بهترین وجه با اعتراف صریح خودش مبنی بر اینکه قیافهی ذهنی خود را به اندازهی دعا کافی دوست دارد، اما اخلاق خود را به هیچ وجه دوست ندارد، توجیه میشود. تغییرناپذیری شخصیت طبیعی یکی از اصول بهترین دعانویس شهر مورد علاقهی او بود. مطمئناً، خودآموزی[صفحه ۱۰۹]که به وسیله آن بسیاری از خلق و خویهای عصبی طبیعی خود را به شجاعت، خلق جادو و طلسمات و خویهای خودخواهانه را به سخاوت و خلق و خویهای عبوس یا تندخو را به ملایمت عادت دادهاند، تا حد امکان از طرح زندگی شوپنهاور دور بود؛ و اگر پیروانش عموماً تصمیم
بگیرند اصل سهلانگارانه او را بپذیرند و فرض کنند رامهرمز که «خصایص طبیعی» آنها، هر چه که باشند طلسم نویس - خودخواه، نادرست، هرزه یا ظالم - «تغییرناپذیر» هستند، ایدهای نسبتاً نگرانکننده از جامعه آینده را برای ما آشکار میکند. با این حال، چنین آزادیای احتمالاً برای کسانی محفوظ است که ممکن است ادعا طلسم کنند مانند استادشان «انسانهای جادو و طلسمات نابغه» هستند، زیرا او با کمک نظریهای که میتوانیم آن را ضد نومینیسم فیلسوف بنامیم، خود را از وظایف جادو و طلسمات عادی که بر عهده انسانهای پستتر است، معاف کرد. به ما گفته شده است که «او وظایف خود طلسم را نسبت به جهان، در ترازوی وزن و شدت استعدادهای طبیعی خود سنجید و به این نتیجه رسید که انسانی که از نبوغ برخوردار است، صرفاً با بودن و کار کردن، خود را
فدای تمام بشریت میکند: بنابراین، او از تعهد فدا کردن خود به طور خاص و فردی، مبرا است. به همین دلیل، او میتواند ادعاهایی را که دیگران موظف به انجام آنها هستند، نادیده بگیرد.» [14] اما به جرأت بهبهان میتوانم بگویم که دعا سومین «نت» کلید اصلی شخصیت شوپنهاور بود. این تکبر بود . طلسم نویس فیلسوفانی که جهان[صفحه ۱۱۰]آنچه تاکنون مورد احترام بوده، عموماً به خاطر کیفیت متضادش مورد توجه قرار گرفته است. همانطور که قدیسان با نگریستن به تقدس بیکران بالای سرشان فروتنی را میآموزند، فرزانگان نیز با نگریستن به اقیانوس بیکران حقیقت، که در کنار آن بزرگترین اکتشافاتشان تنها به صورت سنگریزههایی که کودک در ساحل جمع میکند، ظاهر دعا میشود، فروتنی را به دست میآورند.
اما فیلسوفانی که این روزها آنقدر خوب هستند که ما را روشن میکنند، به ندرت به نوع منسوخ سقراط یا نیوتن تعلق دارند. غرور و تکبر آرتور شوپنهاور، در هر صورت، از دوران کودکی آغاز شد و به نظر میرسد مانند جاجرم گلوله برفی بزرگ شده است تا اینکه در پیری درگذشت. مادرش (که به عنوان زنی با «رفتارهای متواضع و دلنشین» و شخصیتی مهربان توصیف شده است، که معمولاً مردانی طلسم نویس مانند گوته، شلگلها، گریم و ویلاند را در خانه خود میپذیرفت) او را، زمانی که هنوز مشغول تحصیلات دانشگاهی بود، اینگونه به تصویر میکشد: «بدخلقی تو، شکایتهایت از چیزهای اجتنابناپذیر، نگاههای عبوس تو، نظرات خارقالعادهای که مانند پیشگوییهایی
همانطور که دیدیم، او اهل جنگ و دعوا سوسنگرد نبود. تنها یک بار در زندگیاش ثبت شده است که او ضربهای زده است، و آن هم به یک زن بوده است. شوپنهاور که متوجه شد یکی از آشنایان صاحبخانهاش آنقدر گستاخ است که در اتاق انتظارش مهمانی قهوه برگزار میکند، او را با چنان خشونتی نقش بر زمین کرد که دست راستش برای همیشه از کار افتاد. هر مرد دیگری که در یک لحظه شور و هیجان مرتکب عمل وحشیانه مشابهی میشد، احتمالاً عجله میکرد تا غرامتی به قربانی خود بپردازد. اما فیلسوف ما، برعکس، به شدت با دادخواست زن بیچاره برای جبران خسارت مخالفت کرد و طلسم نویس وقتی دید که مجبور است او را تا آخر عمر نگه دارد، بهترین دعانویس شهر با انزجار شهر را ترک کرد - دورهای که (خوانندهی
بیاحساس از فهمیدن آن خوشحال خواهد طلسم نویس بهترین دعانویس شهر شد) بسیار طولانی بود. نویسندهی نقدی بسیار توانا و متفکرانه بر فلسفهی شوپنهاور در مجلهی معاصر طلسم ، چند سال امیدیه پیش، اظهار داشت که ویژگیهای نامطبوع او به بهترین دعانویس شهر طلسم بهترین وجه با اعتراف صریح خودش مبنی بر اینکه قیافهی ذهنی خود را به اندازهی دعا کافی دوست دارد، اما اخلاق خود را به هیچ وجه دوست ندارد، توجیه میشود. تغییرناپذیری شخصیت طبیعی یکی از اصول بهترین دعانویس شهر مورد علاقهی او بود. مطمئناً، خودآموزی[صفحه ۱۰۹]که به وسیله آن بسیاری از خلق و خویهای عصبی طبیعی خود را به شجاعت، خلق جادو و طلسمات و خویهای خودخواهانه را به سخاوت و خلق و خویهای عبوس یا تندخو را به ملایمت عادت دادهاند، تا حد امکان از طرح زندگی شوپنهاور دور بود؛ و اگر پیروانش عموماً تصمیم
بگیرند اصل سهلانگارانه او را بپذیرند و فرض کنند رامهرمز که «خصایص طبیعی» آنها، هر چه که باشند طلسم نویس - خودخواه، نادرست، هرزه یا ظالم - «تغییرناپذیر» هستند، ایدهای نسبتاً نگرانکننده از جامعه آینده را برای ما آشکار میکند. با این حال، چنین آزادیای احتمالاً برای کسانی محفوظ است که ممکن است ادعا طلسم کنند مانند استادشان «انسانهای جادو و طلسمات نابغه» هستند، زیرا او با کمک نظریهای که میتوانیم آن را ضد نومینیسم فیلسوف بنامیم، خود را از وظایف جادو و طلسمات عادی که بر عهده انسانهای پستتر است، معاف کرد. به ما گفته شده است که «او وظایف خود طلسم را نسبت به جهان، در ترازوی وزن و شدت استعدادهای طبیعی خود سنجید و به این نتیجه رسید که انسانی که از نبوغ برخوردار است، صرفاً با بودن و کار کردن، خود را
فدای تمام بشریت میکند: بنابراین، او از تعهد فدا کردن خود به طور خاص و فردی، مبرا است. به همین دلیل، او میتواند ادعاهایی را که دیگران موظف به انجام آنها هستند، نادیده بگیرد.» [14] اما به جرأت بهبهان میتوانم بگویم که دعا سومین «نت» کلید اصلی شخصیت شوپنهاور بود. این تکبر بود . طلسم نویس فیلسوفانی که جهان[صفحه ۱۱۰]آنچه تاکنون مورد احترام بوده، عموماً به خاطر کیفیت متضادش مورد توجه قرار گرفته است. همانطور که قدیسان با نگریستن به تقدس بیکران بالای سرشان فروتنی را میآموزند، فرزانگان نیز با نگریستن به اقیانوس بیکران حقیقت، که در کنار آن بزرگترین اکتشافاتشان تنها به صورت سنگریزههایی که کودک در ساحل جمع میکند، ظاهر دعا میشود، فروتنی را به دست میآورند.
اما فیلسوفانی که این روزها آنقدر خوب هستند که ما را روشن میکنند، به ندرت به نوع منسوخ سقراط یا نیوتن تعلق دارند. غرور و تکبر آرتور شوپنهاور، در هر صورت، از دوران کودکی آغاز شد و به نظر میرسد مانند جاجرم گلوله برفی بزرگ شده است تا اینکه در پیری درگذشت. مادرش (که به عنوان زنی با «رفتارهای متواضع و دلنشین» و شخصیتی مهربان توصیف شده است، که معمولاً مردانی طلسم نویس مانند گوته، شلگلها، گریم و ویلاند را در خانه خود میپذیرفت) او را، زمانی که هنوز مشغول تحصیلات دانشگاهی بود، اینگونه به تصویر میکشد: «بدخلقی تو، شکایتهایت از چیزهای اجتنابناپذیر، نگاههای عبوس تو، نظرات خارقالعادهای که مانند پیشگوییهایی
راسک